کبوترها
کبوترها*

دنبال پسر راه افتاد؛ همان پسری که دو کبوتر را بهش فروخته بود. می خواست خانه اش را یاد بگیرد و بعد سر وقت کبوترهایی را که فروخته بود، به چنگ بیاورد. کبوترها به او عادت کرده بودند و او می توانست با سوت مخصوص خودش کبوترها را به خودش بکشاند. با خودش گفت:« این طور بهتر است. هم پول کفترها را گرفتم و هم بعد خود کفتر را می گیرم.»
پسر به انتهای کوچه رسید و او هم قدم هایش را تند کرد. با احتیاط می رفت تا دیده نشود. دستمال ابریشمی اش را از جیب درآورد و عرق از صورتش گرفت.
- وای، پس خانه شان کدام گوری است؟ او که گفت بچه ی این محلم.
از دور مناره های مسجدی پیدا بود. پسری که کبوترها را خریده بود، آن ها را توی قفس گذاشته بود. به مسجد که رسید، ایستاد. دم در مسجد مردم آماده ی رفتن بودند. دسته ی عزاداری داشت شکل می گرفت. جوان با فاصله ی کمی از مسجد ایستاد. پسر قفسه ی کبوتر را روی چرخ دستی که بلندگو رویش بود گذاشت. دسته راه افتاد و پسر هم کنار چرخ دستی درحالی که هوای کفترهای توی قفس را داشت با دسته همراه شد. جوان خواست برگردد؛ اما به کبوتر هایی که فروخته بود علاقه داشت. با کبوترهایش تاحالا کلی پول درآورده بود. کبوترها را می فروخت و بعد دنبال خریدار می رفت و با حیله ای کبوترها را می گرفت و به خانه می برد.
نمی توانست از این فرصت خوب بگذرد. دنبال دسته راه افتاد و همراه دسته سینه زد. از انتهای صف هوای کبوترهای در قفس را داشت. دسته از کوچه پس کوچه ها می گذشت. در مسیر مردم با شربت و کلوچه و آش از دسته ی امام حسین پذیرایی می کردند. جوان داشت بی تاب می شد. دوست داشت کار دسته زودتر تمام شود و دنبال پسر بچه راه بیفتد و نشانی خانه اش را پیدا کند.
بعد از مدتی دسته وارد حرم شد. در صحن حرم دسته ها به تر تیب می آمدند و عزاداری می کردند و از صحن خارج می شدند. دسته روبه روی ایوان آیینه ایستاد. مداح روضه ی اسیران کربلا را خواند. بعد از سینه زنی، پسر به طرف کبوترها رفت. در قفس را باز کرد. اولین کبوتر را برداشت و آن را بوسید و بعد رهایش کرد.کبوتر که انگار از سال ها در زندان بود، پرهایش را باز کرد و از قفس دور شد. جوان در جا خشکش زد. خواست به طرف پسر برود و مانعش شود؛ اما جای این کار نبود. پسر کفتر دوم را هم برداشت و بعد از این که بوسید آن را پر داد. کبوترها دور گنبد حرم چرخیدند. همه برای این کار پسر صلوات فرستادند. دسته به طرف در خروجی حرم راه افتاد؛ اما جوان هنوز چشمش به کبوترها بود. سوت زد و سوت زد؛اما دیگر کبوترها به طرفش نیامدند.
* نوشته علی باباجانی
فَاتَّبِعُواْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (آل عمران - 95)